يکی بر سر شاخ بن می بريد...
يک انتخابات ديگر از راه رسيد و يک بار ديگر مردم غير قابل پيش بينی ايران بسياری را در تب و تاب نتيجه و ميزان شرکت در آن قرار دادند. اين انتخابات از انجا که تقريبا در غياب جناح راست منتقد دولت برگزار می شود کمتر از نمونه های سابق از هيجان عمومی برخوردار است. توده مردم هم که کمتر از روی عقل دورانديش و بيشتر بر پايه هيجان رای می دهد، اين بار که بهانه های هيجانی چندانی ندارد، طبعا با خونسردی بيشتری پای صندوقها می رود.
شايد بتوان با اندکی تسامح کسانی را که رای نمی دهند به دو گروه کمابيش بزرگ تقسيم کرد. گروه اول مردمی هستند که به لحاظ عملکرد های نااميد کننده منتخبين سابق و نيز دلسردی از توانايی انها در حل مشکلات عطای انتخابات را به لقايش بخشيده اند. اين گروه از نظر تعداد و کثرت از اهميت برخوردارند.
گروه دوم اما به خلاف گروه اول از حيث تعداد اهميت ندارد بلکه اهميت ان در قدرتی است که در عرصه های سياسی و اقتصادی داراست. اين گروه همان مخالفين افراطی دولت منتخب در درون حاکميت است. مخالفين خارج از حاکميت به لحاظ بافت و وزن تاثير چندانی در نتيجه انتخابات ندارند. اين گروه هم با تلاش در جهت زير سوال بردن سلامت انتخابات و نهی طرفداران خود از مشارکت در ان سعی در بی رونق کردن ان دارد.
به گمان من هر يک از اين گروهها به شکلی اره بر بن شاخی می کشند که بر سر ان نشسته اند.
گروه اول يعنی مردمی که به هر دليل علاقه ای به شرکت در انتخابات ندارند در واقع خود را از بازی کنار می کشند و نقش خود را به يک تماشاچی تقليل می دهند. آنها خود را از روندی حذف می کنند که منجر به تاثيرات جدی در زندگی شان می شود. از انجا که اين گروه اصولا کناره گيری خود را اعلام کرده است به نظر می رسد در اينده نيز حق انتقاد و استيضاح و سوال از منتخبين را نداشته باشد. اينها با عدم مشارکت خود در واقع جای خود را از دست می دهند و ان را به ديگران واگذار می کنند تا در غياب انها برايشان تصميم گيری کنند.
شايد گروهی عدم شرکت در انتخابات را نوعی اعلام مخالفت با حکومت بدانند. اما بايد توجه داشت که اعلام مخالفت يا موافقت از سوی کسانی صورت می گيرد که در بازی حضور دارند. وجود يک توده خاموش غير فعال چه نتيجه ای در تاييد يا رد حکومت دارد؟ در شرايط فعلی که مردم راههای دموکراتيک ديگری را تجربه نکرده اند انتخابات بهترين فضا برای اعلام حضور و وجود مردم و قدرت انها در تغيير فضای سياسی به سليقه خود است و عدم شرکت در انتخابات واگذاری خود خواسته نقش و حق خود به ديگران است، ديگرانی که ممکن است خواست انها مشابه ما نباشد.
مردم بايد بدانند که همين انتخابات با همه ضعفهايش برای ديگر کشورهای مشابه ما و نيز همسايگان ما چيزی شبيه روياست. کافی است نگاهی به دور تا دور ايران بيندازيم. از ترکمنستان تا افغانستان و پاکستان و بحرين و امارات و عربستان و عراق کدام يک انتخاباتی حتی در همين سطح انتخابات ما برگزار می کنند؟ پس بايد کوشيد از اين امکانات بيشترين بهره را در جهت حاکميت خواست مردم برد. نيز نبايد در عرصه تحولات سياسی و اجتماعی عميق عجول بود و با گذشت چند سال از ان نااميد شد. روند تبديل يک دولت ملت توتاليتر به يک نظام دموکرات بی شک طولانی است و با يک دوره و دو دوره به انجام نمی رسد.
اما گروه دوم يعنی به اصطلاح راستگرايان حکومتی که مخالف حضور مردم هستند و علاقه مندند که بازی را در غياب مردم به نفع خود تغبير دهند نيز سخت در اشتباه اند. انها معتقدند حال که کشتی به جهت دلخواه انان نمی رود پس بايد ان را سوراخ کرد، غافل از اين که اين کار بنيان خود انها را نيز به باد می دهد. بسياری از اقدامات اين دسته تا کنون از اين قماش خودزنی ها بوده و طرفه اينکه هنوز از ان درس نگرفته و بدان ادامه می دهند. از سويی شعار نظام ولايی و اسلامی را سر می دهند و از امت شهيد پرور (که در راهپيمايی ها و استقبال ها معنی می يابند و نه در پای صندوق رای) دم می زنند و از سويی بخش بزرگی از حاکميت را که منتخب همين مردم هستند مشکوک می خوانند. بگذريم که حال اين دسته معلوم است و حکايتشان واضح.
بد نيست نگاهی به مخالفين شرکت در انتخابات بيندازيم. گروهی دايناسورهای از ايران بی خبر خارج نشين که اب اويان می نوشند و هوای لوس انجلس می خورند و دسته ای نئاندرتال محافظه کار مذهبی رانت خوار که به تنها چيزی که فکر نمی کنند مردم و خواست انهاست و بالاخره عده ای وامانده و درمانده که در بيابانهای عراق به دنبال رهبرشان سرگردانند. گرچه من به رای دادن نقضی و سلبی کمتر اعتقاد دارم اما ايا همين که کيهان و موتلفه مخالف حضور مردم هستند دليلی بر تاثير و وجوب حضور نيست؟
و بالاخره... چه کسی می خواهد من و تو ما نشويم؟
امروز روز خوبی بود!
امروز روز خوبی بود. چرا؟ بگذاريد برايتان تعريف کنم.
امروز باران شديدی می باريد. فکر کردم ماشينم را هر چه نزديکتر به محل کارم پارک کنم. درست جلو ساختمان جايی خالی بود. من هم ماشين را لب جوی طوری پارک کردم که نصف چرخها روی هوا بود.
اخر وقت داشتم با چند تا از همکارانم گپ ميزدم که يکی از آبدارچی ها امد و گفت ماشينم پنچر شده. رفتم ببينم چه خبر است و خدا خدا می کردم اشتباه کرده باشد. آخر تو اين باران پنچری گرفتن هيچ خوب نبود. آمدم ديدم که چشمتان روز بد نبيند، باران شديد می بارد و لاستيک هم پنچر است و اب هم از جوی سرريز شده و کف پياده رو و قسمتی از خيابان را اب روان گرفته.
نزديک محل کار من دو تا تعميرگاه است. يکی از همين مکانيکی ها و پنچرگيری های معمولی و يکی هم نمايندگی سايپا. رفتم سراغ اولی و بهش گفتم اگر می تواند بيايد چرخ ماشين را عوض کند. او هم در حالی که داشت خودش را کنار بخاری گرم می کرد گفت که دست تنهاست و نيامد.
برگشتم و خودم دست به کار شدم. نمی دانم چرا زاپاس از جايش در نمی امد و گير کرده بود. مدتی بهش ور رفتم و وقتی نشد باز سراغ همان يارو رفتم. اين بار اوستاش امده بود و بهش گفت که بيايد به من کمک کند. امد و زاپاس رو دراورد و جک را زير ماشين گذاشت و ماشين را بالا برد. اما بالا بردن اين طرف همان و چرخ طرف ديگر در جوی افتادن همان. جک هم زير ماشين گير کرده بود و محور وسطش کج شده بود.اين اقا هم بعد از به اب دادن اين دسته گل رفت.
اين بار به سراغ تعميرگاه ديگر رفتم. اول گفتند جک اضافه ندارند اما قيافه زار من متقاعدشان کرد. دو نفر با يک جک سوسماری به کمک امدند. اب همچنان از اسمان و زمين می جوشيد. جک را زير ماشين گذاشتند و بلند کردند. فکر می کنيد چه اتفاقی افتاد؟ بله چرخ جلو هم به درون جوی سر خورد. حالا زير باران من مانده بودم و يک ماشين که يک چرخش پنچر بود و دو چرخش در جوی پر اب.
به زحمت شماره يک جرثقيل کرايه ای را پيدا کردم. اما وقتی گفت برای در اوردن ماشين از جوی پانزده هزار تومان می گيرد منصرف شدم.
بايد صبر می کردم تا باران کم شود و اب جوی برود و عده ای بيايند و ماشين را بلند کنند.
همين وقت يکی از همکارانم که مسئول دفتر رئيس است رسيد و پرسيد چه کمکی می تواند بکند. گفتم هيچی شما خودتان را به زحمت نيندازيد. اين جور وقتها اصلا روی کمک گرفتن از کسی را ندارم مگر اينکه طرف شغلش اين باشد يا خودش از روی نوعدوستی داوطلب شود. خلاصه زنگ زد به مدير امور اداری و پشتيبانی. چند دقيقه بعد مدير مذکور که از دوستان خودم هم هست با چند نفر ابدارچی چکمه پوش امدند. هنوز زير پايمان سيل و بالای سرمان باران بود. من پشت رل نشستم و مدير مذکور هم پاچه ها را زد بالا و همه بلند کردند و بنده گازيدم و ماشين درامد. بگذريم از اينکه بنده خداها از ابی که در اثر چرخش چرخ پاشيده بود مثل موش اب کشيده شده بودند. تا می توانستم ازشان تشکر کردم.
حالا بايد چرخ پنچر را عوض می کردم. اما جک خراب شده بود و مجبور شدم از يکی از راننده های سازمان جک قرض کنم.
پنچری گرفته شد و دستم را شستم و امدم. ترافيک شديد بود. بعد رفتم سراغ تعمير لاستيک پنچر. پنچری گفت تيوبت خراب شده. يک تيوب نو خريدم و انداختم. جای زاپاس هم در اثر اين عمليات اشکال پيدا کرده که بايد بروم درستش کنم.
اما خنده دار زمانی بود که فکر کردم کمی اب هم در رادياتور بريزم. همين کار را کردم. اما موقع بستن در کاپوت بند بادگيرم زير در گير کرد. در هم از داخل ماشين باز می شد. خلاصه بادگير را دراوردم و رفتم کليد در را زدم و امدم و ازادش کردم. حالا خوب شد بند شلوارم گير نکرده بود.
بالاخره بعد از چهار ساعت خسته و کوفته رسيدم خانه.
باران همچنان می باريد و من نمی دانم چرا ياد قوانين مورفی افتادم.
روز خوبی بود امروز، نه؟
به گمان من زندگی يک معجزه است که هر روز و هر لحظه تکرار می شود. هيچ وقت به اتفاقات بالقوه ای که هر لحظه ممکن است زندگی ما را به مرگ تبديل کند فکر کرده ايد؟
خطرهايی که در هر قدم می تواند پيش بيايد بی شمار است. چه چيزی ما را نگاه می دارد؟
امروز به تسليت دوستی رفتم. همسرش پس از يک بيماری لاعلاج درگذشته بود و او را با سه قلوی يک سال و نيمه اش تنها گذاشته بود. روزگار غريبی است. کسی که سالها در آمريکا درس خوانده و زندگی کرده و وضع خوبی داشته به ايران می ايد و ماندگار می شود و ازدواج می کند و صاحب سه فرزند می شود و همسرش بيمار می شود و ...و همه در طول چند سال.
راستی فاصله ما با مرگ چقدر است؟ يک قدم؟ يک نفس؟ يا يک لحظه؟
قوانين مورفی
حتما درباره قوانين مورفی شنيده ايد. شايد ندانيد که کاپيتان ادوارد مورفی، افسر نيروی هوايی آمريکا اولين بار جمله ای را گفت که بعد ها منشا قوانين مورفی شد. آن جمله اين بود: اگر راهی برای اشتباه کردن باشد او حتما ان را پيدا خواهد کرد.
بد نيست امروز که چندان سرحال نيستم چند تايی ازين قوانين را برايتان بگويم:
1. اگر چيزی امکان خراب شدن داشته باشد حتما می شود.
2. اگر چند چيز در چند زمان امکان خراب شدن داشته باشند، چيزی در زمانی خراب می شود که بيشترين خسارت را دارد.
3. اگر چيزی امکان خراب شدن نداشته باشد حتما می شود.
4. اگر همه پيش بينی های لازم را کرده باشيد حتما اتفاق پيش بينی نشده ای می افتد.
5. اگر همه چيز به نظر مرتب می ايد حتما چيزی را در نظر نگرفته ايد.
6. اگر چيزها را به خود بگذاريد از بد به بدتر تبديل می شوند.
7. هيچ چيز ان قدر که به نظر می رسد ساده نيست.
8. هر چيزی بيش از انچه به نظر می رسد طول می کشد.
9. اعتبار هر رونوشتی با اهميت ان نسبت عکس دارد.
10. احتمال سقوط نان کره ماليده از طرف کره ای اش روی فرش با قيمت فرش نسبت مستقيم دارد.
11. هر چيزی را هميشه در آخرين جايی که ممکن است پيدا می کنيد.
12. هميشه ان يکی لاين تند تر حرکت می کند.
13. هر چيز خوبی يا غير قانونی است يا غير اخلاقی يا چاق کننده.
14. هر وقت چيزی را جای خوبی مخفی کرديد ديگر پيدايش نمی کنيد.
15. کارهايی که می خواهيد بکنيد برايتان امکان ندارد و کارهايی که برايتان امکان دارد را نمی خواهيد بکنيد.
و حالا قوانين مورفی درباره عشق:
1. خوبها قبلا گرفته شده اند.
2. هر چه طرف خوبتر است از تو دورتر است.
3. پول نمی تواند عشق را بخرد اما بی شک امکان چانه زنی را بيشتر می کند.
4. سکس کمترين زمان و بيشترين دردسر را دارد.
5. يک مرد در خانه به دو تا توی خيابان می ارزد.
6. خصوصياتی که موجب جلب توجه زن به مرد می شود همانهايی است که چند سال بعد نمی تواند تحمل کند.
7. سکس کار کثيفی است مگر انکه تميز انجام شود.
8. هميشه روزهای نامناسب ماه است.
9. وقتی چراغها خاموش است همه زنان زيبا هستند.
10. شايد چيزهايی باشد که از سکس بهتر يا بدتر باشد. اما هيچ چيز درست مثل ان نيست.
11. عشق مسئله ای شيميايی است، سکس مسئلهای فيزيکی.
12. عشق توهم انست که زنی بهتر از ديگر زنان است.
13. مرد عاقل و ديوانه هنگام عاشق بودن فرقی ندارند.
14. وقتی مردی می خواهد زنش گوش کند، نمی کند. وقتی می خواهد گوش نکند، می کند.
15. وقتی با دوست پسر يا دخترتان هستيد هميشه يا جيش داريد يا باد معده.
زنان و جغرافيا
( ناگفته پيداست که مطلب حاضر فقط جنبه شوخی دارد و هيچ گونه قصد اهانتی در آن نيست.)
زنان بين 15 تا 18 سالگی شبيه ايران يا چين هستند. به سرعت رشد می کنند و استعداد های فراوان دارند اما هنوز فضای آزاد و بازی ندارند.
زنان بين 18 تا 21 سالگی شبيه افريقا يا استراليا هستند. نيمی از آنها کشف شده و نيم ديگر هنوز کشف نشده مانده است. طبيعت زيبايی دارند با علفزار هايی در اطراف دلتاهای حاصلخيز.
زنان بين 21 تا 30 سالگی شبيه آمريکا يا ژاپن هستند. کاملا کشف شده اند، خوب توسعه يافته اند و مرزهايشان برای تجارت با کشورهايی که پول و ماشين دارند گشوده است.
زنان بين 30 تا 35 سالگی شبيه هند يا اسپانيا هستند. بسيار پر حرارت، آسوده و مطمئن از زيبايی خود.
زنان بين 35 تا 40 سالگی شبيه فرانسه يا آرژانتين هستند. شايد در طول جنگ نيمی از آن از ميان رفته باشد اما هنوز برای سياحت جای گرم و دلپذيری است.
زنان بين 40 تا 50 سالگی شبيه يوگوسلاوی سابق يا عراق هستند. جنگ را باخته اند و گرفتار عواقب آن اند. اکنون نياز به بازسازی کلی دارند.
زنان بين 50 تا 60 سالگی شبيه روسيه يا کانادا هستند. بسيار وسيع و خاموش. مرزهايشان حفاظت نمی شود ولی کسی هم از بيم سرما به آن نزديک نمی شود.
زنان بين 60 تا 70 سالگی شبيه انگلستان يا مغولستان هستند. با گذشته ای سرشار از فتوحات، اما دريغ از آينده.
زنان پس از 70 سالگی شبيه اتيوپی يا افغانستان هستند. همه می دانند کجاست اما کسی دلش نمی خواهد به آنجا برود.
پاورقی 1: بلا نسبت شما!
پاورقی2: تمام مطالب بالا تکذيب می شود.
پاور...
......آخ! ... چرا می زنی؟... وای!... من که گفتم شوخيه!... اوخ!...
از نتايج شعارهای مسخره خودکفايی و مبارزه با استکبار جهانی يکی هم سقوط پی درپی هواپيماها و مرگ هموطنان است. حتما در چند روز آينده هيئت تحقيق و تفحصی تشکيل می شود و اين چرخه شوم همچنان ادامه می يابد. از اين حادثه بسيار متاسفم اما بيش از آن از نادانی و جهالت ملتی متاسفم که چنين سرنوشتی را برای خود رقم زده است.
زيباييهای زندگی
اين روزها همه جای دنيا بهانه های فراوانی برای نگرانی و اندوه پيدا می شود، از جنگ گرفته تا تروريسم، از گرسنگی تا زلزله و از بيسوادی تا تخريب محيط زيست. دور و بر ما هم که ديگر نياز به گفتن ندارد. از در و ديوار غصه و مرگ و مصيبت می ريزد. آدم در اين دوران زيباييهای زندگی را فراموش می کند، خوبيها را از ياد می برد و در لاک پوک خود فرو می رود.
شماری از زيباييهای زندگی را به يادتان می اورم و همه انها را براي همه مان آرزو می کنم. هر کدام را در ذهنتان مجسم کنيد پيش از انکه سراغ بعدی برويد.
1. عاشق شدن
2. خنديدن از ته دل
3. يک دوش داغ
4. نگاه يک شخص خاص
5. دريافت يک نامه
6. رانندگی در جاده ای زيبا
7. شنيدن آهنگ دلخواه
8. دراز کشيدن در تخت و گوش کردن به صدای باران
9. پيدا کردن چيزی که دوست داری در يک حراج به نصف قيمت
10. شيرشکلات
11. تلفنی از راه دور
12. شناور شدن در آب استخر
13. شوخی با مزه
14. يک گپ خوب
15. ساحل
16. پيدا کردن پول در جيب لباسی که از پارسال نپوشيده ای
17. تلفن نيمه شب که ساعتها ادامه پيدا کند
18. خنديدن بی دليل
19. ديدن کسی که از تو تعريف می کند
20. دوستان
21. شنيدن غير منتظره حرف کسی که پشت سرت از تو خوب می گويد
22. بيدار شدن و فهميدن اينکه هنوز يک ساعت وقت داری که بخوابی
23. نخستين بوسه
24. پيدا کردن دوستان تازه يا بودن با دوستان قديمی
25. بازی با اسباب بازی تازه
26. کسی که با موهايت بازی می کند
27. روياهای شيرين
28. هات چاکليت
29. سفر همراه دوستان
30. هفت سين
31. يک کنسرت خوب
32. چشم در چشم شدن با غريبه ای خوش تيپ
33. برنده شدن در يک رقابت سخت
34. شيرينی که دوستی پخته است
35. ديدن لبخند و شنيدن خنده دوستان
36. گرفتن دست کسی که دوستش داری
37. برخوردن به يک دوست قديمی که مدتها او را نديده ای
38. تماشای طلوع و غروب
39. چهارشنبه سوری
40. داشتن ويزيتورهای فراوان
41. عيدی
42. گرفتن پيغامی از دوستی که گمان می کنی تو را از ياد برده
43. ديدن کامنتهای فراوان برای نوشته هايت
44. شب يلدا
45. ديدن حس رضايت در چشمان پدر و مادر
46. کمک به ديگری
47. دعای خير فقيری که از پشت سر به گوش می رسد
48. رقص برف
49. آفتاب پاييزی پشت پنجره
50. جوانه های بهاری
51. بوی نرگس و ياس
52. مزمزه قهوه
53. رنگ شراب
حالتان بهتر شد؟
حالا بقيه اش را شما بگوييد.
اگر حال دوستتان هم خوش نيست او را به خانه من بفرستيد.
خوب: همسرت باردار است.
بد: سه قلو!
زشت: پنج سال پيش وازکتومی کرده ای!
خوب: زنت با تو حرف نمی زند.
بد: می خواهد طلاق بگيرد.
زشت: زنت وکيل است.
خوب: پسرت ديگر دارد بزرگ می شود.
بد: پسرت با زن همسايه روی هم ريخته.
زشت: خودت هم همين طور.
خوب: پسرت تو اتاقش خيلی درس می خواند.
بد: چند تا فيلم پورنو تو اتاقش پيدا می کنی.
زشت: خودتم تو فيلم هايی!
خوب: تو وشوهرت تصميم می گيريد ديگر بچه دار نشويد.
بد: قرصهای جلوگيری از بارداريتان را پيدا نمی کنيد.
زشت: دخترتان آنها را برداشته.
خوب: شوهرتان اهل مد است.
بد: او به لباسهای زنانه علاقه مند است.
زشت: او از شما خوشگلتر است.
خوب: برای دخترتان توضيح می دهيد که بچه چطور درست می شود و چگونه به دنيا می ايد.
بد: دخترتان مرتب می پرد وسط حرفتان.
زشت: و اشتباهات شما را تصحيح می کند.
خوب: پسرتان تازگی با آدم جديدی روی هم ريخته.
بد: او يک مرد ديگر است.
زشت: او بهترين دوست شماست.
خوب: دخترتان کار تازه ای پيدا کرده.
بد: به عنوان يک فاحشه!
زشت: همکاران شما مشتری او هستند.
زشت تر: درامدش از شما خيلی بيشتر است.
نوشته حاضر طبعا به دوست گرامی مهشيد زنانه تقديم می شود. توجه سرکار عليه عاليه ليلای ليليه نيز جهت اطلاع رسانی به اين مکتوب جلب می شود.
فرهنگ اصطلاحات زنانه:
باشه! اين کلمه معمولا در پايان مشاجره به کار می رود و بسته به لحن دو معنی می دهد:
1. بگذار يک حسابی ازت برسم!
2. حق با من است، تو خفه شو!
پنج دقيقه:
يعنی نيم ساعت. اين معادل همان پنج دقيقه ای است که از فوتبال آقايان مانده و بعدش می روند اشغالها را دم در می گذارند.
هيچی! اين يعنی خبر مهمی شده و بايد اماده باشی. هيچی برای توصيف حالتی به کار می رود که زنی بخواهد شما را زير و رو، بالا پايين و چپ و راست کند. هيچی معمولا به دعوايی منجر می شود که پنج دقيقه طول می کشد و با باشه ختم می شود.
آه بلند! اين در واقع يک کلمه نيست، يک صوت است که غالبا مردها ان را درست نمی فهمند. آه بلند يعنی که شما يک احمق ايد و او متحير است که چرا دارد وقتش را سر هيچی تلف شما می کند.
آه کوتاه! مجددا يک صوت است که بعضی مردان ان را می فهمند. يعنی زن راضی است و بهتر است نفس نکشی و از جای خودت نجنبی تا وضع همين طور بماند.
عيب نداره! اين يکی از خطرناکترين تهديد های شفاهی است. عيب نداره يعنی او می خواهد قبل از انکه حق شما را کف دستتان بگذارد حسابی فکر کند. اين واژه معمولا همراه باشه استعمال می شود. در اينده نزديک وقتی خانمها فکرشان را کردند با مفهوم اين کلمه از نزديک اشنا می شويد.
ممنون! زنی تشکر می کند. غش نکنيد فقط بگوييد خواهش می کنم.
خيلی ممنون! اين خيلی با ممنون فرق می کند. وقتی زنی می گويد خيلی ممنون يعنی حسابی از شما عصبانی است. يعنی او را رنجانده ايد. معمولا پس از اين اه بلند استعمال می شود اما مواظب باشيد بعد از اه بلند از او نپرسيد چه اتفاقی افتاده چون می گويد هيچي!
بنی آدم هميشه به دو دسته رهبر و پيرو، مراد و مريد و مرجع و مقلد تقسيم شده است. اصولا هميشه گروهی کوچک به توليد انديشه و عقيده پرداخته اند و گروهی بزرگتر که حوصله توليد نداشته اند به پيروی از آن آراء و انديشه ها رو آورده اند. اين امر البته طبيعی جلوه می کند و نوعی تقسيم کار در آن ديده می شود. اما گاه اين اتفاق ناخواسته و در اثر عواملی خارج از اراده شخص رخ می دهد، مثلا تحولاتی باعث می شود فردی ناگاه و بدون آن که بخواهد محل رجوع عده ای زيادی قرار گيرد. شخصی که تا ديروز گمنام بوده يا در حلقه محدودی شناخته شده بوده و شايد هم از گمنامی خود احساس رضايت می کرده، اکنون مرجع عده ای قرار گرفته و هر روز صدها و هزارها نفر گوش به دهان او دارند و چشم به نوشته اش و حتی او را الگوی خود قرار می دهند يا حد اقل ديدگاههايش را با اهميت تلقی می کنند.
اکنون سوال اينست: تکليف خود مرجع چيست؟ آيا او می تواند به روش گذشته خود ادامه دهد و چنان رفتار کند که در گذشته می کرده، زمانی که تنها چند نفری شاهد گفتار و نوشتارش بودند يا بايد همواره اين نکته را در نظر بگيرد که جمع کثيری نگاه به او دارند و رفتارش را بنا به مصلحت جمعی تنظيم کند؟
در تاييد راه اول می توان گفت که رفتار خاص اين شخص موجب علاقه مندی و جذب مخاطبين شده ودر نهايت او را به مرجع تبديل کرده و اگر او اکنون تغيير شيوه دهد ديگر مقبوليت نخواهد داشت و از مرجعيت می افتد. پس بايد به همان سياق که بوده ادامه دهد گر چه به مذاق برخی خوش نيايد.
اما منتقدان اين روش طبعا خواهند گفت که شخص يا گروه مرجع اکنون که مخاطب وسيع دارد بايد رعايت آنها را بکند و ادامه روش سابق به معنی تضييع حق مخاطبان است. اين وضعيت جديد همان طور که برای مرجع امتيازهای جديدی ايجاد می کند تکاليف تازه ای را هم بر او بار می کند. شخص يا گروه مرجع نبايد نسنجيده يا نينديشيده سخن بگويد.
اين موضوع در فضای وبلاگهای ايرانی هم به چشم می خورد. وبلاگ هايی هستند که به علل مختلف مخاطب عام يافته اند. به عنوان نمونه می شود از وبلاگهای حسين درخشان، احسان، خورشيد خانم، سلمان و زن نوشت نام برد. برخی از اينها گاهگاه بين نوشتن برای دل خودشان و در نظر گرفتن جمع مخاطبين دچار سردرگمی شده اند. بعضی مثل پينکفلويديش ترجيح می دهند از مرجعيت استعفا بدهند و به کنج خلوت خود بروند، بعضی صفحه مجزايی برای نوشته های شخصی تر می گشايند، بعضی مثل حسين درخشان از قالب مرجعيت خيلی استقبال می کنند و گاه در آن به افراط می روند و بالاخره گروهی در ميان اين قطبها در نوسان اند. به نظر من آميختن زيبای اين دو مقوله هنر است. نظر شما چيست؟
( با صدای گوينده اخبار بخوانيد )
اين روزها بعضی افراد مجهول الهويه معلوم الحال که تا ديروز به وبلاگ می گفتند ديبدمينی بنا کرده اند از برخی نشريات فخيمه اينترنتی ايراد گرفتن و نويسندگان عظيم الشان ان را که تا ديروز و حتی امروز به وبلاگ نمی گفتند ديبدمينی بلکه می فرمودند وب سايت مورد سوال قرار دادن.
اولا به اين افراد ساده لوح خودسر که به دستور اربابانشان دست به اين اعمال مذبوحانه می زنند اعلام می کنيم دست از شرارت بردارند و به اغوش ملت بازگردند که اگر چنين نکنند احاد مردم انها را به سزای اعمال ننگينشان خواهند رساند.
ثانيا به فريب خوردگانی که با استفاده از فضای اشفته سعی در سوء استفاده و استفاده ابزاری از ازادی موجود را داشته و به جمع معدود منتقدين پيوسته اند قاطعانه اعلام می کنيم که طومار زندگی انها در هم پيچيده خواهد شد و به زباله دان تاريخ افکنده می شوند.
در پايان از امت هميشه در صحنه عاجزانه می خواهيم با اقدام به موقع خود تو دهنی و سيلی و مشت محکمی به دهان ياوه گويان و بوقهای استکباری و مزدوران داخلی انها بزنند.
به خبری که هم اکنون به دست من رسيد توجه فرماييد:
عليرغم انکه برخی سعی در مخدوش کردن نحوه نام گزينی کاپوچينوی کبير داشته اند مدارک مهمی در خصوص عالی بودن نحوه اين نام گزينی به دست ما رسيده که به سمع و نظر شما خوبان می رسد:
به گزارش يکی از دوستانمان استيو جابز مدير شرکت کامپيوتری اپل تابستانی را در مزرعه سيب کار می کرده و به علاوه عاشق البوم سيب از اثار بيتلز بوده است.
اين گزارش می افزايد که به عقيده وی سيب کاملترين ميوه هاست.
وی همزمان به همراه استيو وزنياک تلاش می کرد نامی برای شرکت جديد خود بيابد. انها قرار گذاشتند که اگر تا پايان روز نام بهتری نيابند نام شرکت را سيب (اپل) بگذارند.
و به اين ترتيب در اول اوريل 19976 شرکت اپل پا به عرصه وجود گذاشت!
( منتقد های بی کلاس!)
باز هم کاپوچينو... می خواستم از خوبيهای کاپوچينو بگويم اما پيش از ان بهتر ديدم سخن دوستانم را بی پاسخ نگذارم، البته در حد امکان کوتاه تا ملال انگيز نشود:
احسان در مورد نام کاپوچينو معتقد است:
مگه غير از اينه که نام يک چيزي بيشتر از همه بايد مورد رضايت صاحبان اون باشه؟! من از اسم وبلاگ خودم خيلي خوشم مياد و چون اين وبلاگ مال منه دلم خواسته اسمي رو که از همه بيشتر دوست دارم روش بذارم. ولي دليل نميشه همه اين اسم رو دوست داشته باشن.
و پرستوی عزيز:
کاپوچينو شايد اسم زياد مصطلحی نباشه اما به هر حال اسمه و مهمترين خصوصيت اسم اينه که چيزی يا کسی رو به واسطه اون از ديگران جدا می کنيم. نمی دونم چرا امير در نقد کاپوچينو اينقدر به اين موضوع تکيه داره. انتخاب اسم به نظرم اصلا به اهميت دادن يا اهميت ندادن به مخاطب ربط پيدا نمی کنه.
و صنم گرامی:
اسم "کاپوچينو" ما را ياد کافی شاپ فانوس، برگ، پاپا، و خانه هنرمندان ميندازد.
من در اين باره حرف تازه ای ندارم.
درباره موفقيت کاپوچينو احسان می گويد:
من فکر ميکنم تعداد بينندگان اين قبيل سايتها يا حداقل تعداد افرادي که با ثبت نام در خبرنامه کاپوچينو سعي در حفظ ارتباط خودشون با سايت دارن (بيش از 3100 نفر) ، معيار خوبي باشه. همونجور که دوستمون نوشته ، هرچيزي که توي اينترنت نوشته ميشه ، براي اينه که يه نفر بياد بخونه ، پس وقتي هدف يه سايت ايجاد محتوا براي خوندن ديگران باشه ، پس تعداد خوانندگان معياري از موفقيت اين سايت ميتونه باشه.
در اين باره هم پيشتر نوشته ام و دوباره گويی نمی کنم.
درباره محتوای وبلاگی بعضی ستونها احسان می نويسد:
يه فرهنگ بدي که بعد از پديده وبلاگها به وجود اومد لفظ وبلاگي نوشتن بود. ميشه يه نفر يه تعريف از متن وبلاگي بده!؟ آيا شخصي نوشتن وبلاگيه!؟ پس اينا که وبلاگ تخصصي دارن چي؟ آيا عمومي نوشتن وبلاگيه؟! پس اينا که وبلاگ شخصي دارن چيه!؟ من هر جا که صحبت کردم اينو گفتم ، هر مجموعه يادداشتي و با هر نوع قلم و در رابطه با هر موضوعي که به صورت مستمر و منظم و دنباله دار (از لحاظ زماني) باشه ، ميشه وبلاگ. هر تعريف ديگه اي که براي وبلاگ ، موضوع تعريف کنه اشتباه و ناقصه. اينو با وبلاگها خارجي هم مقايسه کنيد.
و پرستو اضافه می کند:
فقط يه نکته که به نظرم تو اين نقد تناقض بود: مگه نگفتي که کاپوچينو از دل وبلاگ نويسی بيرون اومده؟ پس اين جمله بی معنی می شه : « بخش بزرگی از کاپوچينو را مطالبی تشکيل می دهد که می شد به راحتی انها را در وبلاگی شخصی جا داد. اين دسته مطالب به حيثيت عمومی هفته نامه لطمه می زند و ان را شبيه وبلاگی می کند که به طور مشترک نوشته می شود.» اصلا ملاک تشخيص حيثيت عمومی يه هفته نامه الکترونيکی چيه؟ ما چي رو با چي مقايسه می کنيم؟
و خورشيد قاطعانه می گويد:
"کاپوچينوی" ما تشکيل شده از فرديت همه بچه ها. بگذار بگويند وبلاگی. مگر نه اينکه همه ما از دل وبلاگها سر و کله امان پيدا شد و همديگر را شناختيم؟ مگر نه اينکه همه از ظهور وبلاگها شگفت زده شدند و پديده وبلاگ نويسی را به خاطر وجه فردی قوی آن مثبت شمردند؟ مگر نه اينکه جامعه ما خسته شده بود از صداهای مشابه،صداهای تکراری؟
و من فقط می پرسم: مگر برای ايجاد پديده ای تازه دليل لازم نيست؟ اگر قرار است مطالب مناسب وبلاگ در مجله نوشته شود پس ساخت مجله چه حکمتی دارد؟ اصولا تفاوت مجله با بلاگ چيست؟
به گمان من خصوصيت اصلی وبلاگ شخصی بودن انست. در وبلاگ خود نويسنده مهم است و حتی يک موضوع عمومی از يک زاويه شخصی و همراه با قضاوت فردی ارائه می شود. بلاگ ذهن ما را عيان می کند و در مقابل چشم ديگران می گذارد و در واقع پلی است ميان فرد و جمع.
اما ويژگی نشريه عمومی بودن انست. ما در نشريه به دنبال خود نويسنده نيستيم بلکه به دنبال مطلب و نوشته اوييم.
پس می توان نوشته های شخصی را به بلاگ اختصاص داد.
در مورد تقسيم ستونها احسان می گويد:
روزي که ستونهاي کاپوچينو رو دو دسته کرديم قرار گذاشتيم که ستونهاي بالا شخصي باشه و ستونهاي پايين عمومي. همونطور هم که ميبينن هميشه موضوعات ستونهاي پايين مورد توجه عام بوده و در خبرنامه هم حرفي از ستونهاي بالا زده نميشه. چون ستونهاي بالا خوانندگان مخصوص خودشون رو دارن. کساني که يه طرز فکر خاص رو دنبال ميکنن. چون از روز اول هم کاپوچينو کار خودش رو با همين ستونهاي شخصي شروع کرد نخواستيم اونها رو به طور کامل حذف کنيم.
من که درست متوجه حکمتش نشدم. شايد هم شده ام و به روی خودم نمی اورم. :)
بقيه مطالب درباره بعضی نقاط مثبت کاپوچينو بود که به طور مستقل درباره شان خواهم نوشت.
فعلا ترجيح می دهم يک کاپوچينوی افلاين نوش جان کنم. شما هم بفرماييد.
چه می کند اين قاصدک با دل و جان ما. روزگارش بهاری باد.
ب را كه از بودن برداري و الف را كه از آيينه و نون را كه از نرگس, واو ولوله مي آيد و ميشود : بانو
الف مد دار آسمان كه بيايد و كنار غين غنودن بنشيند , وهم واوش را وام ميدهد, شين شكايتش به شب نرسيده آغوش شكل ميگيرد و وحشت وا مي دهد...
بانو ب را از بيشه بسيار برمي دارد واو را وسوسه و سين را سحر ميكند تا ه هميشه بيايد و بشود بوسه.
و هنگام كه بر لبش بنشيند....
بنفشه بهار مي شود و بوته بابونه و بركه اي در برهوت بزم بي بديل باغ بهشت برين ميشود و باران بامدادي و خواب بلبل و برگ و بساط باده كه بر بام و برزن بودنها بيتوته مي كند...بر مي خيزد و باز مي نشيند و بر مي انگيزاند.....تا بگويدت كه برخيز و برو بينواي بيچاره كه تا به ابد بندي بهت بوي و بوسه ام شده اي ...
بس كنيم ماه بانو...
اما نه ب اول باران ست ...باران كه ببارد و به باده كه بيانديشي بردباري مي رود و بيتاب مي شوي. بي تابي باده مي خواهد .
باده بي قرارت ميكند و به بغض مي نشاندت.
بغض كه بشكند گاف گريه گريبانت را ميگيرد و در گرداب گم ميشوي . گفتم گم...
پس بگذار سلامي بگويم به گلنار...هي ي ي ي ي ي ي ي ماه بانو...
...
بس كنيم ... به سلامتي !
نقد بر کاپوچينو را دوستانی خواندند و از سر لطف نظری نوشتند، گرچه اهالی کاپوچينو کمتر در اظهار نظر شرکت کردند. نمی دانم چرا اين روزها دوستانمان به ندرت به کافه سر می زنند.
يکی دو نکته را بد نيست توضيح بدهم. يکی اينکه قصد من از نقد بی شک نشان دادن برخی کاستی ها بود تا با رفع انها نشريه بهتر از پيش شود. دوستی نوشته بودند که برای ماندن از ما دليل نخواهيد. من هم می گويم که شما هم برای نقد از سوی خواننده دليل نخواهيد. همان طور که شما زحمت می کشيد و می نويسيد، خواننده هم زحمت می کشد و می خواند، وقت عزيز و قيمتی خود را در اختيار قلم و فکر شما می گذارد و به همين جهت حقی می يابد. اصولا بدون خواننده نشريه معنايی ندارد و اين دو مکمل همديگرند. پس نه نويسنده می تواند از خواننده توقع سکوت و تابعيت داشته باشد و نه خواننده می تواند نويسنده را يکسره بيانگر مطالب دلخواه خود بداند. تعامل سازنده اين دو است که نشريه ای را نشريه می کند.
اما در مورد تعداد مراجع: بی شک يکی از معيار های اصلی سنجش موفقيت هر سايت تعداد مراجع انست. من با يکی از اهالی کاپوچينو که صحبت می کردم همين را به عنوان شاخص موفقيت اين نشريه ذکر کرد. از جنبه ای هم چنانکه گفتم راست می گويد. اما بايد توجه کرد که اين شاخص بيشتر برای سايتهای تجاری اعتبار دارد و به هيچ وجه نمی تواند نشانه کيفيت بالای کار باشد. نگاه کمّی به مقولات فرهنگی می تواند بسيار گول زننده باشد.
چنانکه ميزان مصرف کاغذ که يکی از شاخص های رشد دانش محسوب می شود می تواند گمراه کننده باشد چرا که همه ان کاغذ ها به کتاب تبديل نشده اند و بخش بزرگی از ان صرف اگهی ترحيم شده است. از ان مقدار هم که به کتاب تبديل شده درصد کمی خوانده شده است. پس بايد کمی دقيقتر درباره موفقيت در زمينه های فرهنگی قضاوت کرد.
اما از انجا که " عيب ان جمله بگفتی هنرش نيز بگوی"، گرچه عيب ان جمله نگفتم اما قصد دارم از هنرهای ان هم بگويم. و به علاوه انتقادی هم از خوانندگان کنم که از قديم گفته اند اگر Critic مستحب است، Self Critic واجب است.
به گمان خودم نوشته بعدی حتی از نقد کاپوچينو هم خواندنی تر می شود.
تقويم تاريخ... 2536 سال پيش در چنين روزی رييس قوم ماد به پادشاه پارت ايميل زد که: ما داريم می اييم! اما چون سرعت خطشان کم بود ايميل دير رسيد و پارتی ها به موقع جا خالی ندادند و برخوردی سنگين بينشان اتفاق افتاد.
2243 سال پيش در چنين روزی اولين غارلاگ جهان نوشته شد. نويسنده اين غارلاگ به احتمال قوی حوووسين داراخيشون بوده است. چنانکه می دانيد غارلاگ همانا لاگی است که بر ديوار غار نوشته می شد و مصور بود.
1771 سال پيش در چنين روزی برای اولين بار يک کاغذ لاگ هک شد. هکر که شب کلاه قرمزی به سر داشته با نفوذ به دفتر لاگانه نويسنده صفحه مذکور را جر داد. هکر های شب کلاه قرمز (با آی دی های مستعار شب قرمز کلاه يا قرمز شب کلاه يا کلاه شب قرمز) تا سالها بلای جان لاگنده های کاغذی بودند.
897 سال پيش در چنين روزی اتفاقی نيفتاد.
248 سال پيش در چنين روزی فرزندی در ايران زمين چشم گشود که مقدر بود سرنوشت اين مرز و بوم را دگرگون کند. او کسی نبود جز حسين درخشان که سالها بعد با نبوق! خود چشم جهان را خيره کرد. معروف است که او هنگام تولد چنين گريه می کرد: يونيکووووووووووووووود! يونيکووووووووود! يونيکوووووووووووود!
143 سال و 3 ماه پيش يکی از بزرگ زنان وبلاگ نويس ايرانی پا به عرصه جهان گذاشت. وبلاگ او را خاله زنک سرا می ناميدند. گفته اند کنتور وبلاگ او سه بار ترکيد و باعث جراحت عده ای شد. وی هم اکنون از فعالان نهضت فمينيسم در ايران است و مشهور است که توانسته سر هزار مرد را بخورد.
18 سال پيش در چنين روزی يکی از شيرزنان عرصه ادبيات انگليسی در تهران به دنيا امد. نام وی را شيده نهادند چرا که در کودکی همواره می فرمود: شير بده! شير بده! او بعدها از نام اوران وبالگه ( اهل وبلاگ) شد. گرچه قهرهای جانسوزی از او نقل می کنند اما او همواره بازگشته است. نهضت بازگشت بی ادبی از ابداعات اين بانوی نامدار است. او گرچه خود را رسما فمينيست نمی دانست اما همواره مردان را می نواخت و حسابشان را می رسيد. مشهور است که زمانی به يک نگاه غضبناک هفتاد کس بر زمين افکند. گويند ستون او در کاپوچينو بسيار پرخواننده بود و کس را زهره نبود که از انجا رد شود و به اين ستون تعظيم نکند. او به اعراب گذاری بعضی لغات علاقه وافر داشت و کس را هرگز بی اعراب نمی نوشت و اين از شدت نگرانی اش بود از ضلالت و گمراهی خلق. گويند بهمن نامی را به شوهری برگزيد و به همين جهت او را بهمنيار لقب داده اند. از اين کس خبری در دست نيست.
امروز تولد شيده بهمنيار است. نوشته بالا را به همين بهانه نوشتم و به او تقديم می کنم. تولدش مبارک!
به مخاطب خود احترام بگذاريم نقدی بر هفته نامه کاپوچينو شماره سی و چهارم کاپوچينو هم درامد. مجله ای که اولين هفته نامه برامده از دنيای وبلاگ نويسی فارسی بود، هفته نامه ای که از ابتدا می شد از نامش تا اندازه ای حال و هوايش را دريافت.
من در طول انتشار کاپوچينو هر هفته ان را ديده و خوانده ام، گرچه نه به طور کامل. چند باری تصميم گرفتم چيزی درباره اش بنويسم ولی از انجا که با بعضی نويسندگانش از دور و نزديک اشنا بودم بيم دلخوری ايشان را داشتم. می دانيد که در ايران ما انتقاد توهين تلقی می شود و فقط از جانب دشمنان صورت می گيرد.
اما کاپوچينو بالاخره طاقت مرا طاق کرد و ميل به محک زدنش بر مصلحت انديشی فائق امد.
اميدوارم نوشته های من که شايد بحثهايی را در پی داشته باشد به هر چه بهتر شدن اين مجله کمک کند، مجله ای که بايد به همت دست اندر کارانش افرين گفت.
و اما بعد...
نام کاپوچينو شما را به ياد چه می اندازد؟ شايد در وحله اول گمان برده شود که سايتی است درباره کاپوچينو و احتمالا از طرف انجمنی که طرفدار اين نوشيدنی و اشاعه انست تاسيس شده است. چنين انجمنهايی در فرنگ فراوانند. اين گمان به ويژه زمانی تقويت می شود که با صفحه اول سايت مواجه شويم و لوگوی هوس انگيز و رنگهای قهوه ای ان را ببينيم.
حال چرا کاپوچينو؟ می توان به سادگی حدس زد که جلساتی که منتهی به ساخت اين سايت شده در کافی شاپی برگزار می شده و هنگام انتخاب نام کاپوچينويی روی ميز بوده است!
و از همين جا ست که ماهها بعد در مصاحبه ای با معاون رييس جمهور از او پرسيده می شود که کاپوچينو دوست دارد يا نه؟ گويی کاپوچينو اصالتی پيدا کرده که اهميتش بر بسياری از مسائلی که می شد از اقای معاون پرسيد می چربد.
ريشه اين پديده ( انتخاب نام و شيوه ان) همان مسئله اصلی اين نقد است: اهميت ندادن به مخاطب. اينکه مخاطبين اين مجله فارسی زبان چه اندازه با اين نام ارتباط برقرار می کنند از نظر دوستان اهميت ندارد. بی شک نمونه برتر اهميت ندادن به مخاطب، صدا و سيما، بزرگترين بنگاه رسانه ای ايران است و اين ارث بد از ان جا به همه رسانه های ايرانی رسيده و با اين اخلاق زشت ايرانی که ديگران را ادم حساب نمی کنند ترکيب غريبی ساخته است.
ايراد کوچک ديگری هم در صفحه اول به نظر می ايد. چند ستون ثابت در بالا و در معرض ديد است و بقيه مظلومانه در پايين صفحه و به نوعی در حاشيه اند، ستونهايی که اغلب مطالب بهتری هم دارند.
و اما محتوا...
بخش بزرگی از کاپوچينو را مطالبی تشکيل می دهد که می شد به راحتی انها را در وبلاگی شخصی جا داد. اين دسته مطالب به حيثيت عمومی هفته نامه لطمه می زند و ان را شبيه وبلاگی می کند که به طور مشترک نوشته می شود.
ستون تازه تاسيس ان هم چيزی است برای خود. در حالی که شما مطالب سينمايی، طنز و موسيقی را در پيش رو داريد که نسبتا همواره کيفيت مناسبی دارند محتوای اين ستون ناگاه تصور شما را از کاپوچينو دگرگون می کند. اين ستون نه طنز که هزل بی سر و تهی است و گمان بی اعتنايی به مخاطب را تقويت می کند.
شايد نقطه قوت کاپوچينو مصاحبه های ان باشد. اما به گمانم در طرح سوالات مصاحبه مطالعه و فکر کافی نمی شود. شايد يک مصاحبه گر حرفه ای بتواند به بداهه مصاحبه خوبی کند ( که بعيد است چنين کند ) اما بی شک وقتی مصاحبه به صورت گفتگويی گروهی انجام می شود بايد از پيش به سوالات انديشيده شده باشد. سوالاتی از قبيل علاقه مندی طرف به پينک فلويد يا کاپوچينو گاه بسيار خنک به نظر می رسد.
در مجموع به نظر می رسد کاپوچينو مجله ايست بيش از حد شخصی و متکی به سازندگانش و همين نکته به وجهه عمومی ان صدمه می زند. در حالی که بعضی هربار از نداشتن مطلب يا حال نوشتن ان می نالند و معمولا هم لطف می کنند و به مخاطب می گويند اگر دوست نداري برو يک جای ديگر اما از واگذاری جای خود به ديگری ابا دارند.
از ديد من حتی وبلاگ هم با دفتر خاطرات شخصی تفاوت دارد ديگر چه رسد به هفته نامه وبه همين جهت نه در وبلاگ ونه در مجله اينترنتی نمی توان مخاطب را نديده گرفت. اصولا اين مشکلی است که ادمی از زمان اجتماعی شدنش درگير ان بوده است.
ديگر اينکه به نظر می رسد فکر متحد و منسجمی بر روند کار حاکم نيست و مجله از جزاير پراکنده ای تشکيل شده که هر يک سرنوشت جداگانه خود را دارد و به راه خود می رود.
به اميد انکه دوستان دلخور نشوند و کاپوچينو شان هر هفته خوشمزه تر شود.