دوستانه

      صفحه اصلي         آرشيو

 

... بهترين ها ...

a

قاصدک

چخوف منو نديدی؟

شبح

کتابدار

منيرو

ليلای ليلی

بهنود

خوابگرد

آذر و آينه اش

سردبير:خودم

وبگرد

نوشی و جوجه هايش

a

لينک و لوگوي دوستانه
a

DOOSTANEH
a

...خواندنی ها...  
a

من، خودم و احسان
خورشيدخانوم
دلتنگستان
با شما نيستم
پوست انداختن
زيتون
عموگارفيلد
ميزگرد يک نفره
آدم نصفه نيمه
خرمگس
آيدا
شهرزاد
زنانه ها
زهرا
گل کو
دلتنگيهای نقاش خيابان چهل و هشتم
ما مهره نيستيم
از بالای ديوار
کاپتان هادوک
قلوه سنگ
Know-How
خيال
خداداد
يونس شکرخواه
حسن سربخشيان
نفيسه مطلق
فرناز قاضی زاده
ليدی سان
احسـان و عــشــق
دندانـپــزشــك
آبی
رنگين کمــــان
بانـوي ارديـبـهـشـت
عصيان
شب هزار و دوم
آزيتا
گـل كاغـذي
كتـبـا لـو
سرزمين آفتابی
گيله مرد
گور آباد
آليس
سپينود
آدم و حوا
پروين
سلمان
کرگدن
نازبانو
ويرجينيا ولف
خانوم گل
بامداد
آدم و حوا
سکتور صفر
چرنديات
زن نوشت
ماهی
حامد بنايی
ابری
a
...مجلات...
a
سخن
پندار
دوات

كاپوچينـو

نـبــوي آن لايـــــن
كارگاه داستان
ادبيات و فرهنگ
زنان ايران
آهوی زنان
ابزارهای فارسی
آينه

Saturday, September 18, 2004

آدم اينجا تنهاست
تنهاست
تنهاست
و در اين تنهايي
شاخه ناروني تا ابديت جاريست...

(سهراب)

Friday, September 17, 2004

مهاجراني از ايران رفت!

عنوان بالا گمانم خيال خيلي ها را راحت مي کند. اما آدم بايد خيلي احمق باشد که در مملکتي خيالش راحت باشد که در آن کسي که چهار سال معاون نخست وزير و هشت سال معاون رييس جمهور و سالهايي هم وزير بوده مخفيانه به خارج از کشور هل داده مي شود.
اگر اين خبر راست باشد فاجعه ايست. وقتي مهاجراني که پس از انقلاب همه گونه خدمت به نظام کرده و همواره به آن وفادار بوده تحمل نشود و با چنين آبروريزي به نوعي اخراج شود ديگر حساب بقيه روشن است.
چنين که پرده دار به شمشير مي زند همه را / کسي مقيم حريم حرم نخواهد ماند
مهاجراني هرگز مدير توانا يا متفکر دانشگاهي بزرگي نبود. خودش هم چنين ادعايي نداشت. اما براي کار سياست از دانشهاي لازم به قدر کفايت بهره مند بود و خوب مي توانست با استفاده از آنها در فضايي که خطابه حرف اول را مي زند سخن بگويد. نطق تاريخي اش که راي مجلسي را برگرداند که يکسره آمده بود تا او را عزل کند و ماخوذ کردنشان به منطق خودشان هرگز از ياد نمي رود. او کسي بود که خدمات بزرگي هم به نظام حکومتي و هم به کشور ايران کرد. پيدايش دوباره روزنامه ها و بروز مفهوم جديد مطبوعات متنوع به کمال وامدار شجاعت و پايمردي اوست. انتشار صدها جلد کتابي که سالها در ارشاد منتظر مجوز بودند نيز همين طور.
مهاجراني آدم با شهامتي بود و خود تا حد زيادي مصداق منش جوانمردي سياسي بود که هميشه مي ستود و رقيبانش نداشتند. او علاوه بر همه چيز "آني" داشت و همين "آن" بود که گرفتارش کرد. "آن" مهاجراني اندکي جوانمردي بود و کمي شهامت.
انيشتن بزرگ گفته بود: دو چيز است که نهايتي ندارد، جهان و حماقت آدمي! اما بعضي در اين کشور ثابت کردند که چيز سومي هم هست که نهايتي ندارد و آن وقاحت است. انسانها در همه جاي دنيا و با هر کيش و مسلکي چنين اند که در برخورد با مسايل غير اخلاقي در نقطه اي ديگر توقف مي کنند و چشم فرو مي اندازند. خيلي وقاحت مي خواهد که آدم مسايل خصوصي افراد را بکاود و آن را فاش کند و اين کار را تا آنجا ادامه دهد براي طرف امکان تنفس هم باقي نگذارد. کيست که بي گناه و معصوم باشد؟ کيست که مسايلي نداشته باشد که آبرويش را تهديد کند؟ چند نفر از امرا و صاحب منصبان پرونده هاي سنگين فساد اخلاق دارند؟
گناه واقعي مهاجراني همان کارهايش در آزادي مطبوعات بود و کتاب و همان تساهل و تسامح اش و آنچه ديد و کشيد تاوان و جزاي اعمالش. اما گناه ظاهري اش چه بود؟ اين را ديگر همه مي دانند چون به قدري در بوقها تکرار شد که همه دانستند. اما اگر آن را از پشت بوق دراوريم چه مي شود؟ مي شود اينکه مردي ترک نفقه کرده و مهر زن شرعي اش را هم نمي دهد و زنش هم رفته و از او شکايت کرده است. مي شود يکي از صدها هزار پرونده مشابهي که هر روز در دادگاههاي خانواده مطرح مي شود. اما اين يکي به دلايل خاصي بايد افشا شود و تشت رسوايي اش از بام بيفتد و صدايش را همه بشنوند. عجب روزگار غريبي است و عجب مردمان قهرماني اند ايشان. مرزهاي کينه تا کجا مي رود که رفتارها چنين مي شود. مگر نه اين است که ادب رقابت سياسي اقتضا مي کند که شکست را با ترک قدرت قبول مي کنند و پيروز مثل وحشيان سر در پي رقيب شکست خورده نمي گذارد؟ مهاجراني که استعفايش را داده بود و کناري نشسته بود. شما هم که پيروز ميدان بوديد. پس اين کينه که او را تا مرگش تعقيب مي کنيد براي چيست؟
ظريفي مي گفت زمان شاه حتي در بي پرده ترين فيلمها هم تفاوتي ميان زن نجيب و زن بدکاره مي گذاشتند. اما ما موفق شديم اين تفاوت را برداريم و اتفاقا رابطه شرعي را کمتر از روابط غير شرعي تحمل کنيم.
وضعيت غريبي است. هر روز مجال تنفس براي اهل فرهنگ در اين مملکت تنگ تر مي شود و غصه مضاعف است زماني که از ماست که بر ماست.

Sunday, September 12, 2004

فرض كنيد ويزاي اقامت كانادا بعد از چند سال انتظار آمده و چند روز ديگر عازم هستيد. و فرض كنيد كه از ماهها پيش هر چي ebook و نرم افزار درباره كارتان پيدا كرديد يا دانلود كرديد همه را روي يك هارد ذخيره كرديد و آن را آماده گذاشتيد تا فردا بياييد و ببريدش. به همكارتان هم سپرديد كه مواظب اين هارد باشد تا فردا و همكارتان هم با خنده بهتان گفته كه باشد فرمتش مي كنم. حالا فرض كنيد فردا صبح است. همكارتان بهتان زنگ مي زند كه: هاردت را اشتباهي فرمت كردم!
و اين ماجرايي بود كه چند روز گذشته اينجا اتفاق افتاد:
همكارمان كه ذوب در شبكه و كامپيوتر است عازم كانادا بود. ماهها كارش جمع كردن برنامه هاي لازم و انواع ebook ها بود. از وقتي مي شناسمش زندگيش خلاصه شده تو شبكه و تدريس و اين كارها. همه اطلاعاتش را از منابع مختلف كپي كرده بود روي يك هارد تا آن را همراهش ببرد. سه شنبه كه مي رفت به همكار ديگرمان گفت هواي اين هارد و داشته باشد تا فردا كه فقط يك سر مي آيد براي بردن آن. اين همكارم هم به شوخي گفت باشد برايت فرمتش مي كنم!
شوخي تعبير شد. اين همكارم كه گويا مي خواست از ويندوز روي آن هارد ايميج تهيه كند به جاي آنكه هارد دوم را فرمت كند اشتباهي هارد اول را فرمت كرد و سي و هفت هشت گيگابايت اطلاعات دود شد و رفت هوا. همه ناراحت و نگران كه چه بكنيم و چه جوري به آن همكارمان خبر بديم. گفتيم حداقل يك سكته را مي زند.
خلاصه به آشناها گفتيم نرم افزار هاي احياي هارد آوردند اما نرم افزار رجيستر نشده بود و ناقص كار مي كرد. تا شب همكارها ماندند و نشد. فردا صبح خبر را به مسافر بد شانس دادند. او هم بعد از يك سكته ناقص پا شد و آمد. يك بسته نرم افزاري هم به دوازده هزار تومان خريدند و افتادند به جان هارد مرحوم. خوشبختانه يكي از نرم افزار ها كار كرد و تا شب توانستند سي و چهار پنج گيگابايت را احيا كنند. اما خوب همه نگران بودند و يكي دو نفر هم تو كما. قوانين مورفي همچنان معتبرند: اگر چيزي بخواهد خراب شود هميشه جايي و زماني خراب مي شود كه بيشترين خسارت را ايجاد كند!

[Powered by Blogger]