فارسی که می نویسی سرت را بالا بگیر!
بحثی درباره شیوه نوشتن فارسی درگرفت و مطلب مفیدی
شبح بی شبیه نوشت و مطالب جالبی هم یاران این حلقه در نظرخواهی اش.
نظر من به اجمال این بود که گفت و گو ها و جستارها در این باره البته مفید و لازم است اما در عمل باید همه یک شیوه را پیش گیرند که اگر این طور نباشد دیگر نمی شود به آن رسم نوشتن گفت و باعث تشتت و نابسامانی می شود و هزار گونه زیان دارد. اینکه کدام شیوه را همگان برگزینند به نظر منطقی است که رسم الخط مصوب فرهنگستان زبان و ادب باشد و اگر چنین رسم الخطی نیست همانی که در کتابهای درسی آموزش می دهند. به هر حال در شیوه نگارش هماهنگی و همسانی مهمتر است تا اینکه بنا به یک استدلال آن را درست و یا نادرست بدانیم.
و گفتم که اینها مقولاتی وضعی و امری و تجویزی است و باید برای دستیابی به یک شیوه نگارش واحد مرجعی آن را وضع کند و همگی بپذیرند و به کار برند.
نمی شود که گروهی شیوه یک شاعر یا ادیب را برگزینند و گروه دیگر شیوه دیگری را. آن وقت می شود مثل همین هیئت های عزاداری که هر روز کوچکتر می شود و ذره ای تر: هیئت متوسلین به علی اصغر، هیئت متوسلین به علی اکبر ...
به فکرم رسید که ما ایرانی ها به شدت میل به تجزیه و انشعاب و تقسیم شدن داریم و از هر کار گروهی گریزانیم. همه می خواهیم برای خودمان استانی داشته باشیم، سازمانی داشته باشیم، رسم الخطی داشته باشیم. هیچ کس حاضر نیست زیر علم دیگری سینه بزند و ناگزیر هر کس باید هیئتی برای خود داشته باشد. همه چیزمان در حال فردی شدن و ذره ای شدن است و این پدیده همه گیر شده است.
درباره آسانی نوشتن بگویم که هر زبانی دشواریهایی هم دارد که ویژه آن زبان است و قابل یاد گرفتن. گمان نمی کنم یاد گرفتن نوشتن فارسی از زبانهای دیگر خیلی سخت تر باشد. شاید ما کمی کم همت شده ایم. اینکه فرزندان ما (نمی گویم خود ما) حال یاد گرفتن فارسی ندارند به دلیل سختی فارسی نیست، به دلیل آن است که احتیاجی به آن ندارند. اگر نیازمند آن بودند مثل انگلیسی با هر زحمتی بود یادش می گرفتند. نیاز که نباشد به هر آسانی هم باشد یاد نمی گیرند. یعنی خط را عوض میکنی و بخش عظیمی از میراثت را از دست می دهی کسی هم به فارسی دانان اضافه نمی شود.
خوب است این را هم بپرسیم که اگر همشکل کردن حروف و ترکیب ها خوب و مفید است چرا انگلیسی زبانان که نیازهای زبانی شان به لحاظ گستردگی شمار کاربران و نیز موضوعات دنیای پیشرفته بسیار بیش از فارسی زبانان کنونی است، چنین نمی کنند. به همان قیاس و برای مثال باید در انگلیسی کلمات: Fashion, Introduction, commission به شکل: Fashen, Introdakshen, Camishen نوشته شود یا Congradulation به شکل: kangrajulashen! . و چرا برای فرزندان ما سخت نیست که همه اینها را یاد بگیرند و با افتخار جلو دیگران بازگو کنند؟
گفتم میراث، به ذهنم رسید که رفتار ما با زبان فارسی درست مانند رفتار جوان خامی است با میراث هنگفت پدری. هر چه می خواهد با آن می کند و باکی از تباهی اش ندارد. زبان فارسی به گمان من بزرگترین ثروت ماست و مهمترین میراث نیاکان ما. ذهن و زبان ما به هم آمیخته است. اگر عزیزی یادگاری به شما بدهد که برایتان ارزشمند باشد آیا حاضرید آن را بدهید و چیزی شبیه آن ولی نوتر بگیرید؟ یا اگر کتابی داشته باشید، مثلا مجموعه شعری از شاملو با امضا و یادداشت خودش، آیا حاضرید آن را با مجموعه نویی عوض کنید؟ حال در نظر داشته باشید، کسانی که راحت دم از تغییر می زنید که این زبان امضای سعدی و حافظ و فردوسی را بر خود دارد. مولوی و خیام که اشعارشان جهانی شده به همین زبان سروده اند و این زبان بخشی از میراث جهانی بشر است.
به علاوه تغییر مرزی نمی شناسد. ممکن است ابتدا گفته شود حروفی که تلفظ مشابه دارند یکی شوند. آنگاه "مرض" و "مرز" هردو می شود "مرز" و در تشخیص آن هم می گویند از متن متوجه می شویم. این یعنی آسانتر بنویسیم اما سخت تر بفهمیم. چرا که درک معنی از متن، متنی که خود از همین کلمات ساخته شده، بسیار سخت تر است از یاد گرفتن "مرز" و "مرض".
پس از این مرحله خواهند گفت برای هم شکلی با دنیای پیشرفته فارسی را با حروف لاتین بنویسیم. و بعد حتما اینکه اصلا فارسی به چه درد می خورد همان انگلیسی کار ما را راه می اندازد. خلاصه اینکه به اندک زمانی میراث نفیس پدری به باد می رود.
فارسی شکر است. فارسی زبانی است که گنجینه عظیمی از ادب و هنر و فرهنگ در کنار دارد. فارسی را باید عزیز و بزرگ شمرد. فارسی که می نویسی باید سرت را بالا بگیری!
رفسنجانی دارد همه چيز را مهيا می کند تا بيايد و منفورترين و سياستبازترين رييس جمهور شود. مطبوعات دارند چهره اش را بازسازی می کنند، گرچه اين چهره به سختی پذيرفتنی می شود. او می آيد تا امپراتوری مالی و به تبعش جمهوری اسلامی را نجات دهد. می آيد و با بی رحمی تمام اگر لازم بشود به بهانه حفظ اسلام فاتحه ولايت فقيه را می خواند يا پسوند اسلامی را از نام نظام حذف می کند. البته شايد هم فاتحه خودش خوانده شود، بسته به اينکه بازی چطور پيش برود.
جالب است که آخوند ها وقتی زوری بالای سرشان باشد چقدر معقول و لطيف می شوند. کافی است نگاه کنيم به عملکرد آقای سيستانی در عراق و همين آقايان خودمان در ايران!
روز زن بود و اتفاقی این آهنگ را با صدای قشنگ زویا ثابت گوش می کردم. فکر کردم چه حسن تصادفی و تصمیم گرفتم تصنیفش را اینجا بنویسم. طبق معمول یادم رفت تا امروز. گمانم اصل آهنگ مال عارف قزوینی باشد. به هر حال اگر کسی آگاهی بیشتری دارد به ما هم بگوید. همینطور اگر لینک فایل صوتی اش را میدانید.
نقدا از تصنیفش لذت ببریم.
- با سپاس از
قاصدک عزیز می توانید این ترانه را با
صدای گیسو بشنوید که البته به گمان من قابل مقایسه با اجرای زویا نیست.
دختران سیه روز
تا به کی در افسوس
زیر دست مردان
تا به چند محبوس
در چنین محیطی
دختران ساسان
تا به کی خموشی
ای زنان ایران
هیچکس خبر نیست
فکر خیر و شر نیست
ای رجال ایران
زن مگر بشر نیست
چند در حجابی
تا به کی به خوابی
از وجود شیخ است
این چنین خرابی
مملکت خراب است
ملتش به خواب است
ای زنان ملت
وقت انقلاب است
دختران ملت
تا به کی به ذلت
برکنید از سر
چادر مذلت
اینکه دوستان از سر لطف از کارت تعریف کنند خوب است اما اینکه یک استاد درجه اول فن از ترجمه ات تعریف کند و حس زبانی ات را تحسین کند و بگوید گاهی به کارت حسودی اش می شود، آن هم جلو دیگران، الحق که مزه دیگری دارد.
شنیدم که آخوندهای موتور سوار قم با پلیس راهنمایی اختلاف پیدا کرده اند. پلیس هر موتور سواری که کلاه ایمنی نداشته باشد متوقف و جریمه می کند. آخوندها هم گفته اند رضا شاه هم نتوانست عمامه ما را بردارد، شما می خواهید بردارید؟
خلاصه کار بالا گرفته و آیت الله مکارم شیرازی که برای کهکشانها هم احکام مدرن صادر میکند، قالیباف فرمانده نیروی انتظامی را خواسته و به او گفته از این کار دست بردارد. او هم گفته که این کار برای حفظ جان افراد و کاهش تلفات لازم است. آیت الله هم گفته که روحانیون را استثنا کنید و عمامه آنها را به جای کلاه ایمنی قبول کنید!
عین واقعیت است به جان شما! جک نیست!
پا منبری 1: آخوندها باید پیام بدن که ما آدم بشو نیستیم، برو پی کارت!
پا منبری 2: آیت الله باید می گفت که آخوندی که هنوز سوار موتور می شود و حداقل 405 یا سمندی سوار نیست همان حقش است که بیفتد و بمیرد.
پا منبری 3: در حوزه درخت مو ای بود که هنوز حتی غوره اش هم نبسته بود. یک روز آخوندی دستها را پشت کمر زده بود و مثل بز داشت از همان غوره نارس می خورد. ریشش هم مثل ریش بز می جنبید. آخوند دیگری به او رسید و گفت که نخور این را دل درد می گیری. بگذار لااقل غوره بشود بعد بخور. آخوند اول گفت مال امام زمان است می خواهم بخورم!
این هم عین واقعیت است به جان شریفتان!